تبليغاتX
عشق وعلاقه

 
 


چهارشنبه ششم شهریور 1387 |

 
 
 

گاهی وقتا آرزو می کنم

که تو چند لحظه خودتو جای من بذاری

و من باشی

دلت دل من باشه چشمات چشمای من باشه

روحت روح من باشه وتمام وجودت برای من باشه..

اون وقت خواهی دید من چه قدر برای رسیدن به تو بی قرارم..

اون وقت خواهی دید که چه قدر شبها و روز ها

از دوری تو اشک می ریزم

اون وقت احساس خواهی کرد که من

چه قدر تو رو دوست دارم

و احساس خواهی کرد

عشقی رو که تمام وجودم و فرا گرفته

و به من وا بسته شده

سینای عزیزم این حرفا حرفای دل بود

که با زبونه بی زبونی گفته شد

دل من داره می گه دوست دارم



چهارشنبه ششم شهریور 1387 |

 
 

چقدر سخت است براي کسي که دوستش داري دلتنگ شوي

اما زماني که با او سخن مي گويي نتواني ابراز کني ...

چقدر سخت است احساست را درون خود بريزي

اما زماني که او را مي بيني نتواني به او احساست بگويي ...

چقدر سخت است که هر شب او را نزد خويش مجسم کني

و در خيالت به او بگويي دوستت دارم

چقدر سخت است که نمي داني آيا او هم چنين احساسي را دارد

کاش در اين دنيا دلتنگي براي من نبود

و کاش زمان به سوي لحظه اي فرا مي رفت که زبانم گوياي دلم بود



چهارشنبه ششم شهریور 1387 |

 
 


چهارشنبه ششم شهریور 1387 |

 
 


سه شنبه پنجم شهریور 1387 |

 
 

شاید آن روز که سهراب نوشت تا شقایق هست زندگی باید کرد:

"خبری از گل پر درد گل یاس نداشت."

باید این جور نوشت :

هر گلی هم باشی چه شقایق، چه گل پیچک و چه یاس

زندگی اجبار است.



سه شنبه پنجم شهریور 1387 |

 
 
به جای دسته گلی که فردا بر قبرم نثار می کنی ، امروز با شاخه گلی کوچک یادم کن ...

به جای سیل اشکی که فردا بر مزارم می ریزی ، امروز با تبسمی شادم کن ...

به جای آن متن های تسلیت گونه که فردا در روزنامه ها برایم می نویسی ،

امروز با پیام کوچکی خوشحالم کن ...

" من امروز به تو نیاز دارم نه فردا 



سه شنبه پنجم شهریور 1387 |

 
 
می دونی وقتی خدا داشت بدرقه ام می کرد بهم چی گفت ؟

گفت : جایی که می ری مردمی داره که می کشنت نکنه غصه بخوری

من همه جا باهاتم تو تنها نیستی . تو کوله بارت عشق میزارم که بگذری

قل می زارم که جا بدی ، اشک می دم که همراهیت کنه ،

و مرگ که بدونی بر می گردی پیشم



سه شنبه پنجم شهریور 1387 |

 
 
عاشقی ؟؟؟

پس گوش کن :

این رو بدون که یه عاشق هیچ وقت آبرو نداره .

بدون عاشق ، به امید عشقش زندس.

بدون یه عاشق، عاشق کشی بلد نیست.

بدون یه عاشق هرگز دروغ نمی گه مخصوصا به عشقش.

بدون اگه دروغی به کسی گفتی یعنی اونو کشتی .

اگه عشقت رو دوست داری هرگز بهش قول نده .

خجالت و غرور رو بزار کنار

اگه دوستش داری بهش بگو ، به ساده ترین شکلی که بلدی یا می دونی که می فهمه



سه شنبه پنجم شهریور 1387 |

 
 
آه نميدونم چرا قلبم سنگين شده . اونقدر که فکر ميکنم زمين نميتونه وزنشو تحمل کنه.

- رازي بين تو و قلب منه که منو اسيرت کرده رازي که خيلي دوست دارم بدونم چيه؟


- زندگيم همش شده خيال با تو بودن و تو را داشتن . کي ميشه اين خيالو تو واقعيت ببينم؟


- و کي مياد اون روزي که  احساس تنهايي از وجود خسته من بار سفر ببنده.نميدوني تنهايي چقدر سخته.


 


- دستام گرماي دستاي تو رو کم داره و قلبم عشق و محبت تو رو


- و منتظرم تا بياي وبا حضورت اين کمبود ها رو جبران کني  . آره منتظرت ميمونم.


- ساحل قلبم به عشق امواج خروشان عشق تو احساس ساحل بودن  رو داره


- تو نذار اين ساحل احساس بودن رو  و من احساس دوست داشتن رو از دست بدم


 


- دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم


- اگه يه روز ديدي 100 نفر دوستت دارن بدون اوليش منم .اگه ديدي به نفر دوستت داره بدون اون يه نفر منم.


- راحت بگم اگه ديدي هيچ کس دوستت نداره بدون من مردم.


- من تو اين دنياي بزرگ ميون همه آرزوها يه آرزو دارم......تو.....




سه شنبه پنجم شهریور 1387 |

 
 
اینم نوشتم برای شما دوستان عزیز تا شاید بتوانید استفاده کنید . رفتي و نشون دادي
که هيچي دوستم نداري
رفتي و برام گذاشتي
خاطراتو يادگاري
غم رفتنت عزيزم
 غروبو يادم مياره
به جاي تاريکي اما
تو دلم غصه ميکاره
تو که رفتي غصه ها رو
 جاي قصه ها ميخونم
واست اما فرق نداره
 من بميرم يا بمونم
ميرمو رها ميشم
از اين همه دلتنگيا
اما بدون تلخ برام
نمي تونم باشم جدا
ميرمو ميخوام از خدا
ميگم خدا خدا خدا
اونکه منو تنها گذاشت
تو نزارش هرگز تنها



سه شنبه پنجم شهریور 1387 |

 
 
رفتي و نشون دادي
که هيچي دوستم نداري
رفتي و برام گذاشتي
خاطراتو يادگاري
غم رفتنت عزيزم
 غروبو يادم مياره
به جاي تاريکي اما
تو دلم غصه ميکاره
تو که رفتي غصه ها رو
 جاي قصه ها ميخونم
واست اما فرق نداره
 من بميرم يا بمونم
ميرمو رها ميشم
از اين همه دلتنگيا
اما بدون تلخ برام
نمي تونم باشم جدا
ميرمو ميخوام از خدا
ميگم خدا خدا خدا
اونکه منو تنها گذاشت
تو نزارش هرگز تنها


سه شنبه پنجم شهریور 1387 |

 
 
  • نويسنده :امید تاریکی:: 14/3/1387:: 12:4 عصر
  •  سرگذشت


    يادم مياد باز اون روزا


    که بودن  از جنس خدا


    براي با تو بودن


    هر روز ميکردم دعا


     


    فرشته بودي واسه من


    پاک و منزه از گناه


    دور از همه سياهيا


    جدا بودي از آدما


     


    با ديدنت پر ميزدم


    با اين خيال و فکر و حال


    که تو هم منو دوستم داري


    ميرفتم تا آسمونا


     


    تموم شد اين خاطره ها


    منو تو مال هم شديم


    براي عشق پاک و ناب


    همدل و هم قسم شديم


     


    براي  تو هديه دادم


    حلقه اي از ستاره ها


    تا که بدونن همگي


    دوستت دارم خيلي زياد


     


    هلهله عاشقيمون


    پيچيد ميون آدما


    گفتن همه از عشقمون


    چون عشق ليلي مجنونا


     


    تا رسيد اون شب سياه


    اشک و ديدم توي چشات


    با هق هقت گفتي بهم


    دوستت ندارم به خدا


     


    تموم دنيا يه دفه


    خراب شد روي سرم


    گفتم برو شوخي نکن


    ديگه نگو از اين جکا


     


    گفتي آره اين يه جکه


    از اون جکاي گريه دار


    اما داره حقيقت


    شب و روزم شده فنا


     


     


    گفتم چرا گفتم چرااااا


    تو که دلت پيشم نبود


    چرا گفتي دوستم داري


    چرا منو گولم زدي


    گفتي فغط منو داري


     


    گفتي تو رو دوستت دارم


    اما نه اندازه اون


    گفتي ميخوام برم ديگه


    هميشه باشم پيش اون


     


    گفتم برو ولي بدون


    دوستت داشتم تا پاي جون


    اين آخرين شعر منو


    توي غروب عشق بخون


     


     


    نظر و پيامهاي شما ( 5)

  • + تقاضاي مرگ
  • نويسنده :امید تاریکی:: 13/12/1386:: 10:52 صبح
  • خداوندا بده مرگم
    به سوي خود صدايم کن
    بسوزان جسم و جانم را
    از اين دنيا رهايم کن


     


    در اين دنيا براي من
    توان زيستن نيست
    هراسم من از آن روزي
    که گويم هيچ خدايي نيست
     
    اگر خواهي که مجنونت بمانم
    ويا اينکه هميشه
    خداي خود بدانم
    به سوي خود صدايم کن
    از اين دنيا رهايم کن



    سه شنبه پنجم شهریور 1387 |

     
     
    آخ که چه ساده ميگذري رو قلب من پا ميذاري
    وقتي ميگي مي خوام برم غم روي غم هام ميذاري


    يه روز ميگي خسته شدي يه روز ميگي دوسم داري
    يه روز تو اوج بي کسي ميري و تنهام ميذاري


    از تو مي خونه يه عاشق بي بهونه
    اشک سردش  مي ريزه روي گونه


    نيستي ببيني ستاره من آسمونه دله گم کرده دوباره
    بخته سياهش دل و مي سوزونه طفلي دل من که بي گناهه


    امشب دوباره اين دل تنگم ديوونه ميشه از غصهء رفتن
    خاطرات تو رو برام مياره برگ خزون روي گونهء سردم


    بازيچه دست تو اين دل صاف و ساده بود
    تو که دم از رفتن ميزني کاشکي بدوني عاشقم


    يه روز ميگي خسته شدم يه روز ميگي مي خوام برم
    بيا بمون تا هميشه عشقه تو با جون مي خرم



    سه شنبه پنجم شهریور 1387 |

     
     

    هنوز جای پات رو قلبمه


    هنوز داغی که روی سینه ام گذاشتی سرد نشده


    هنوز آخرین لبخند تلخت از جلوی چشام پاک نشده


    هنوز نتونستم فراموشت کنم


    اما...


    این رو می دونستی که هم ی او

    نا کم رنگ شدن


    کافیه یه موج کوچیک بیاد تا رد پات رو پاک کنه


    کافیه یه نسیم کوچیک بوزه تا اون داغ رو سرد کنه


    و کافیه یه اشک شوق ببینم تا اون لبخندت رو از جلو چشام پاک کنه


    فقط....؟؟؟؟؟؟؟


    می مونه جای اون داغ .....



    شنبه نوزدهم مرداد 1387 |

     
     
    سلام

    شنبه بیست و دوم تیر 1387 |

    سلام

     
     
    خوب اميدوارم همه شما خوشحال و سلامت باشيد ميخواستم بگم اين روزها كه زياد آن نميشم چون ميرم سر كار براي همين خوب مطالبي جديدي براتون داخل همين هفته ميگذارم اميدوارم بتوانيد از مطالب استفاده كنيد فعلا باي

    چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 |

     
     
    سلام به همه - بازم منم آمدم كه يك مطلبي را بيان كنم كه بگم هيچ وقت به هيچ دختري نگيد دوستت دارم چون اگه اين حرف را بزنيد فقط خودتان را از عشق تون دور ميكنيد من نميخوام بگم كه استاد يا چيزه ديگه اي هستم كه خداي نكرده چيزي بنويسم كه به شما بر بخوره ولي با تجربه اي كه بدست آوردم ميتونم بگم اگه به دختري گفتيد دوستت دارم از شما جدا ميشه فكر نكنيد همان لحظه جدا ميشه رفتارش روز به روز عوض ميشه اگه فكر ميكنيد حرف هاي من چرت و پرت هست ميتونيد امتحان كنيد كه بفهميد چقدر زمانه بي وفاست نمي دونم خدا كجاست همين بود باي

    شنبه پانزدهم تیر 1387 |

     
     

    به تو مي انديشم ،به توي كه به روي قلبم پا گذاشتي،بدون آنكه بداني

    اين قلب در دلم نهادي بدون آنكه بداني اين پرنده زخمي فقط به خاطر

    تو اوج ميگيرد،تادرآن سوي هستي،عشق رامعنا كند.

    به توي كه اشكم راسرازيركردي بدون اينكه بداني اين چشمها هميشه

    دركنارپنجره درانتظارتوبوده،به توي كه آينه دست نخورده دلم رابا

    ضربت يك سخن شكستني...بدون آنكه بداني اين آينه فقط چهره تورا

    در خود ترسيم كرده است.

    توازمن يك تنديس بي روح ساخته اي امابدان،اگرچه تنديس،روح

    ندارداما قلبي سوزان ترازآتش داردكه برهمه ما نمي داني...



    چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 |

     
     
    قلبي كه از بودن آن با خبر است و قلبي كه از حظورش بي خبر.
    قلبي كه از آن با خبر است همان قلبي ست كه در سينه مي تپد

    همان كه گاهي مي شكند
    گاهي مي گيرد و گاهي مي سوزد
    گاهي سنگ مي شود و سخت و سياه
    و گاهي هم از دست مي رود
    ...

    با اين دل است كه عاشق مي شويم

    با اين دل است كه دعا مي كنيم
    با همين دل است كه نفرين مي كنيم
    و گاهي وقت ها هم كينه مي ورزيم...


    اما قلب ديگري هم هست.قلبي كه از بودنش بي خبريم
    .
    اين قلب اما در سينه جا نمي شود

    و به جاي اينكه بتپد.....مي وزد و مي بارد و مي گردد و مي تابد
    اين قلب نه مي شكند نه ميسوزد و نه مي گيرد
    سياه و سنگ هم نمي شود
    از دست هم نمي رود


    زلال است و جاري
    مثل رود و نسيم
    و آنقدر سبك است كه هيچ وقت هيچ جا نمي ماند
    بالا مي رود و بالا مي رود و بين زمين و ملكوت مي رقصد

    اين همان قلب است كه وقتي تو نفرين مي كني او دعا مي كند
    وقتي تو بد مي گويي و بيزاري او عشق مي ورزد
    وقتي تو مي رنجي او مي بخشد...

    اين قلب كار خودش را مي كند
    نه به احساست كاري دارد نه به تعلقت
    نه به آنچه مي گويي نه به آنچه مي خواهي


    و آدمها به خاطر همين دوست داشتني اند
    به خاطر قلب ديگرشان
    به خاطر قلبي كه از بودنش بي خبرند

    چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 |

     
     
    اي کاش به دل کسي پا نمي گذاشتيم وکسي به دلمون پا نمي ذاشت.اي کاش اگر کسي به دلمون پا گذاشت ديگه دلمون و تنها نمي ذاشت.اي کاش اگه يه روز دلمون و تنها گذاشت رد پاهاشو روي دلمون جا نمي ذاشت

     

     شايد براي ختم دلتنگيهاي ريشه دار مامني در ميان گلهاي ياس پيدا شود من كه از نارسايي انديشه بر روزهاي فردا به ستوه آمده ام براي جستجوي راز خدا نگهدار ان شب تو در ميان تمام شبهاي يلداي دنيا رخته كرده ام هنوز هم در تنهايي و سكوت غريبي بر سر كويت نشسته و تو بي خبري

     

    از تهي سرشاريم مثل لبريز از اه نا گزير از گفتن ناگريز از تاوان وبه خواري زدن نفس خود از بهر طمع وبه ارامي پي نيمه دل را گشتن ما چقدر بي باكيم مثل يك هرزه پي بي باكي وچقدر پر باريم وچقدر پر باران وزمينهاي دل از قحطي ما خشكسال است كاش ميباريديم مثل باران زده باراني

     

     

    چي بگم والا؟ اگه كسي بهت روزي 1 آف زد، يعني به يادته. اگه 2تا زد دوستت داره. اگه 3تا زد، عاشقته. اگه 4 تا زد مي خوادت، اگه 5 تا زد، مطمئن باش كرم داره

     

    تو رفته اي كه بي من تنها سفر كني / من ماندهام كه بي تو شب ها سحر كنم / تو رفته اي كه عشق من از سر به در كني/ من مانده ام كه عشق تو را تاج سر كنم

      



    چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 |

     
     
    می خوای راه عشق بازی واقعی را یاد بگیری؟

     اگه اینطوره برای یکبار هم که شده بیا و عشق واقعی را در مناجات با خدا تجربه کن.

     آن معشوقی که هر وقت هوس کردی میتونی با اون حرف بزنی.

     اون وقتی که هیچ کس رو برای همدلی و سخن گفتن نداری اون منتظر تو و بی قرار همسخن شدن با توست.

     نمیدونم تا حالا حال کردن با اونو تجربه کردی یا نه؟ به یکبار تجربه اش می ارزد.

     یه وقت که سرت خلوته و از همه جا در مونده شدی برو سراغش اون وقت ببین چه جور تحویلت میگیره.

     اگه رفتی و با اون عشق بازی کردی یه یادی هم از ما بکن



    چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 |

     
     

    دلم را سپردم به بنگاه دنیا

    و هی آگهی دادم اینجا و اینجا

    و هر روز

    برای دلم

    مشتری آمد و رفت

    و هی این و آن

    سرسری آمد و رفت

    *
    ولی هیچکس واقعاً

    اتاق دلم را تماشا نکرد

    دلم قفل بود

    کسی قفل قلب مرا وا نکرد

    یکی گفت:

    چرا این اتاق

    پر از دود و آه است

    یکی گفت:

    چه دیوارهایش سیاه است!

    یکی گفت:

    چرا نور اینجا کم است

    و آن دیگری گفت:

    و انگار هر آجرش

    فقط از غم و غصّه و ماتم است!

    *
    و رفتند و بعدش

    دلم ماند بی مشتری

    و من تازه آن وقت گفتم:

    خدایا تو قلب مرا می خری؟

    *
    و فردای آن روز

    خدا آمد و توی قلبم نشست

    و در را به روی همه

    پشت خود خود بست

    و من روی آن در نوشتم:

    ببخشید, دیگر

    برای شما جا نداریم

    از این پس به جز او

    کسی را نداریم!



    چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 |

     
     
    معني عشق ؟ اگر خنده است چرا گريه ميكنيم ؟ اگر گريه است چراخنده ميكنيم ؟

    اگر مر گ است چرا زندگي مي كنيم ؟

    اگر زندگي است چرا مي ميريم ؟

    اگه عشق است چرا به آن نمي رسيم ؟

    اگه عشق نيست چرا عاشقيم ........!!!!!

    عشق به معناي دوست داشتن گريه و خنده دراخرت معنا پيدا مي كند

    كه از كدامين دسته ادمها باشيم بهشتيان يا دوزخيان مرگ پلي است

    براي زندگي كردن كه بازهم بر مي گردد به بهشتي بودن يا دوزخي بودن

    عشق را در ابديت جستجو كن و براي رسيدن به ان تلاش كن عشق در ظاهر وجود ندارد

    ولي در باطن همه براي رسيدن به معشوق واقعي عشق وجود دارد



    چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 |

     
     

    حرفي براي گفتن نمانده

    وقتي تو خاموشي چه دليلي هست براي شادي

     وقتي تو نيستي چه بهانه‌اي براي گريه هست

     وقتي حضور چشمانت نيست چه نيازي به زندگي است

     وقتي تو ميروي چه اهميتي دارد تپيدن قلب

    وقتي عشقت را دريغ کردي بيهوده شد وجود من



    چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 |

     
     

    دنیا که این جوری نمی مونه همیشه

    یه روز میای میگم نمی خوامو نمیشه

    خیال نکن همیشه دلم برات میمیره

    یه روزی بر می گردی که خیلی دیره

    یه روز میای سراغم که خیلی وقته رفتم

    هزار هزار بهونه از اون نگات گرفتم

    این روزا رو یادت باشه یه وقت نگی نگفتی

    اون روزا دور نیست که به یاد من بازم نیفتی

    یه وقتی بر میگردی که فایده ای نداره هر چی سرم آوردی دنیا سرت میاره



    چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 |

     
     
         هرگز عشق رو گدایی نکن چون هیچ وقت به یه گدا چیز خوبی نمی دن                                   سلام به همه امید وارم حالتون خوب باشه قرار بود پست قبلیم اخرین پستم باشه

    اما به کمک خدا تونستم از اون وضعیت بد روحی خارج بشم برای همین مطلب پست قبلیمو حذف کردم اما نظراتو نگه داشتم  شکست  خیلی سخته به خصوص برای من که تو زندگیم هیچ پیرروزی نداشتم اما حالا میدونم وقتی کسی رو دوست داری اگه اون دوست نداره تو باید به نظرش احترام بزاری وازش دور بشی تا اون به زندگیش ادامه بده گرچه تو دوسش داری بعد از اون همه مشکلی که تو ی این سه سال کشیدم فکر نمیکردم اخرش جوابم این بشه اما خب زندگی دیگه هزار رنگ داره

    تا اخر زندگیم این وبلاگ رو نگه میدارم   من منتظر همان عشقی که میگن     همیشه مال تو هست هستم  دیگه تنهایی سخته خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی  بیا منتظرتم میای نه؟



    دوشنبه دهم تیر 1387 |

     
     
    خیلی تنهام خیلی نمیدونم شاید باید همین جوری داخل آتش تنهایی بسوزم خدایا بس چی شد که مگفتن اگه کسی تنهات گذاشت یک نفر هست که همیشه دوستت دارد بس کی میاد وقتی که من مردم نه. دیگه نمیتونم تنهایی را باور کنم . همان کسی که مال منی اگه صدام را میشنوی من منتظرت هستم بیا دیگه بیا بیا بیابیابیابیابیابیابیابیابیابیابیابیابیابیابیابیابیابیابیابیابیابیا ؟

    دوشنبه دهم تیر 1387 |

     
     
    تنها تو هستی که مرا فراموش نکرده ای

    همه مرا فراموش کردند رفتند تنها تو ماندی .....

    تمها تو به صدایم گوش میدهی ....

    برایت از چه بگویم؟

    از بی وفایی روزگار یا از دل تنهایم ؟

    تو هم خواهی رفت....

    و من می مانم و دنیای تنهایی....



    دوشنبه دهم تیر 1387 |

     
     
     

    هر کی اومد توو زندگیم میبردمش تا آسمون     امروز می شد رفیق راه فردا واسم بلای جون

     

     

    با آنکه تو را گرم کند سرد مباش

                                          با آنکه تورا شفا دهد درد مباش

    چیزی در جهان جز جوان مردی نیست

                                            رسوای زمانه باش ولی نامرد مباش



    دوشنبه دهم تیر 1387 |